امروز: یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶

ماجرای غذا خوردن حجت الاسلام قرائتی بر بالای منبر

۱۴:۰۵ ۹۴/۰۵/۳۱
رستوران و غذای آماده 
حجت الاسلام والمسلمین قرائتی در بخشی ارز خاطرات خود می‌نویسد: یک روز به علّت جلسات پى در پى و سخنرانى زیاد، در جلسه آخر ضعف مرا فرا گرفت.

به حاضرین در جلسه گفتم: حال ندارم، ختم جلسه را اعلام کنید. امّا آنان بر ادامه جلسه اصرار داشتند. گفتم: از گرسنگى ضعف گرفته ام. مقدارى نان و پنیر و سبزى آوردند و در همان بالاى منبر به من دادند.

بخشی از خاطرات حجت الاسلام والمسلمین قرائتی را در ذیل می خوانید:

از امام حسین چه بخواهم؟

در بعضى شب هاى جمعه که در نجف بودم توفیقى بود که به کربلا مى رفتم و در حرم امام حسین علیه السلام به مناجات مى پرداختم. از آنجا که دعا زیر گنبد امام حسین علیه السلام مستجاب اس، از استادم پرسیدم: در آنجا چه دعا و درخواستى از خدا داشته باشم؟. ایشان گفتند: دعا کن هر چه مفید نیست، علاقه اش از دل تو بیرون رود. بسیارند کسانى که علاقه مند به کارى هستند که بى فایده است.

در دعا نیز مى خوانیم: «اعوذ بک مِن عِلم لاینفع» خداوندا! از علم بدون منفعت به تو پناه مىبرم.

خدا را شاکرم که به جز قرآن و تفسیر به بسیارى از علوم غیر مفید علاقه اى ندارم.

وظیفه کدام است

وقتى دوره سطح را در حوزه تمام کردم، متحیّر مانده بودم که چه برنامه اى براى خودم داشته باشم.

دوستانم به درس خارج فقه رفتند، امّا من سرگردان بودم. بالاخره تصمیم گرفتم جوان هاى محل را به خانه ام دعوت کنم و براى آنان اصول دین بگویم.

تخته سیاهى تهیه کردم و مقدارى هم میوه و شیرینى خریده و شروع به دعوت کردم.

بعد دیدم کار خوبى است ولى یک دست صدا ندارد، طلبه ها مشغول درس هستند و جوان ها رها و مفاسد بسیار؛ در فکر بودم که آیا کار من درست است یا کار دوستان. من درس را رها کرده به سراغ جوان ها رفته ام و آنها جوان ها را رها کرده به سراغ درس رفته اند. تا اینکه یکى از فضلاى محترم روزى به من گفت: در خواب دیدم که به من گفتند: لباست را بپوش تا خدمت امام زمان علیه السلام برسى. به محضر آقا رسیدم، امّا زبانم گرفت؛ به شدّت ناراحت شدم تا اینکه زبانم باز شد. از آقا سؤال کردم: الآن وظیفه چیست؟. فرمودند: وظیفه این است که هر کدام از شما تعدادى از جوان ها را جمع کنید و به آنها دین بیاموزید. با این مطلب امیدوار شدم و به کارم ادامه دادم.

قرارداد با امام رضا علیه السلام

یک سال براى زیارت به مشهد مقدّس رفتم. در حرم با حضرت رضا علیه السلام قرار گذاشتم که من یک سال مجّانى براى جوان ها و اقشار مختلف کلاس برگزار مى کنم و در عوض امام رضا علیه السلام نیز از خدا بخواهد من در کارم اخلاص داشته باشم.

مشغول تدریس شدم. سال داشت سپرى مى شد که روزى همراه با جمعیّت حاضر در جلسه از مسجد بیرون مى آمدم، طلبه اى که جلو من راه مى رفت نگاهى به عقب کرد، با آنکه مرا دید ولى به راه خود ادامه داد! من پیش خود گفتم: یا به پشت سر نگاه نکن یا اگر مرا دیدى تعارف کن که بفرمایید جلو!.

ناگهان به یاد قرار با امام رضا علیه السلام افتادم، فهمیدم اخلاص ندارم. خیلى ناراحت شدم. با خود گفتم که قرآن در مورد اولیاى خدا مى فرماید: «لا نرید منکم جزاءً و لا شکوراً» (انسان ۹)

آنان نه مزد مى خواهند و نه انتظار تشکر دارند. من کار مجّانى انجام دادم، ولى توقّع داشتم مردم به من احترام کنند!.

خدمت آیة اللَّه میرزا جواد آقا تهرانى رسیدم و ماجراى خود را تعریف کرده و از ایشان چاره جوئى خواستم. یک وقت دیدم این پیرمرد بزرگوار شروع کرد به گریه کردن، نگران شدم که باعث اذیّت ایشان نیز شدم. لذا عذرخواهى کرده و علّت را پرسیدم.

ایشان فرمود: برو حرم، خدمت امام رضا علیه السلام و از حضرت تشکّر کن که الآن فهمیدى مشرک هستى و اخلاص ندارى؛ من از خود مى ترسم که در آخر عمر با ریش سفید در سنّ نود سالگى مشرک باشم و خود متوجّه نباشم.

توّسل به امام رضا علیه السلام

سال هاى قبل از انقلاب که تازه براى جوانان کلاس شروع کرده و در کاشان جلسه داشتم به قصد زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفتم. در حرم به امام عرض کردم: چه خوب بود این چند روزى که اینجا هستم جلسه و کلاسى مى داشتم.

در همین حال یکى از روحانیون آشنا پیش من آمد و گفت: آقاى قرائتى! دبیران تعلیمات دینى جلسه اى دارند، شما نیز با ما بیا. با هم رفتیم، دیدم جلسه اى است با عظمت که افرادى مثل آیة اللَّه خامنه اى، شهیدان مطهرى و باهنر و بهشتى نیز تشریف داشتند. من اصرار کردم تا اجازه دهند پنج دقیقه اى صحبت کنم؛ اجازه دادند. من نیز مطالبى را همراه با مثال بیان کردم. خیلى پسندیدند. حتّى موقع سخنرانىِ من، آن قدر شهید مطهرى خندید که نزدیک بود صندلى اش بیافتد! مرحوم شهید بهشتى گفتند: من خیلى وقت بود فکر مى کردم که آیا مى شود دین را همراه با مَثل و خنده به مردم منتقل کرد که امروز دیدم.

در پایان جلسه، رهبر معظم انقلاب که در آن زمان امامت یکى از مساجد مهم مشهد را به عهده داشتند، مرا به منزل دعوت کردند و پس از پذیرائى، اطاقى به من دادند و بعد مرا به مسجد خودشان بردند که البتّه مسجد ایشان زنده، پر طراوت و خیلى هم جوان داشت؛ فرمود: آقاى قرائتى! شما هر چند وقت که مشهد هستید در اینجا بمانید و براى مردم و جوانان کلاس داشته باشید.

شوق آموختن

افتخار داشتم که در قم چند ماه میزبان شهید مطهرى بودم و زمانى که مى خواستند از قم به تهران برگردند من نیز همراه ایشان مى آمدم تا در مسیر راه از نظر علمى از ایشان استفاده کنم. یک روز ایشان گفتند: بعضى ها عقیده دارند هنگامى که امام زمان علیه السلام ظهور مىکند خود آن حضرت ظلم و ستم و مشکلات را حل مى کند و نیازى به تلاش و کوشش و قیام ما نیست؛ این حرف درستى نیست.

آرى، آنها که به هنگام شب در انتظار طلوع خورشید فردا هستند در تاریکى نمى نشینند و حداقل چراغى روشن مى کنند.

آسان گویى، نه سست گویى

به یاد دارم یک جمله را دو شخصیّت مهم به من سفارش کردند: یکى آیت اللَّه حاج آقا مرتضى حائرى (ره) و دیگرى آیت اللَّه شهید دکتر بهشتى. آنان گفتند: قرائتى! نگو من معلّم بچه ها هستم تا سُست و آبکى صحبت کنى؛ آسان بگو ولى سست نگو!؛ به شکلى این نسل را بساز و براى آنها سخن بگو که اگر دیگران آمدند، بتوانند بقیه راه را ادامه دهند و آنها را بسازند.

قرآن مى فرماید: «و قولوا قولًا سدیداً» (احزاب ۷۰) محکم و با استدلال سخن بگوئید.

خوردن نان و پنیر و سبزی روی منبر!

یک روز به علّت جلسات پى در پى و سخنرانى زیاد، در جلسه آخر ضعف مرا فرا گرفت. ۵ دقیقه صحبت کردم امّا ادامه آن مشکل شد. به حاضرین در جلسه گفتم: حال ندارم، ختم جلسه را اعلام کنید. امّا آنان بر ادامه جلسه اصرار داشتند. گفتم: از گرسنگى ضعف گرفته ام. مقدارى نان و پنیر و سبزى آوردند و در همان بالاى منبر به من دادند.

مقدارى خوردم و بعد صحبت را ادامه دادم.

منبع: خبرگزاری تسنیم
تعداد بازدید: ۱۳۷

نظرات درباره این خبر


تا به حال نظری برای این خبر ثبت نشده است.
نظر خود را از طریق فرم زیر ارسال کنید.

نظر شما درباره این خبر

عضویت رایگان در خبرنامه ما

تبلیغات (برای حمایت از ما برروی تبلیغات کلیک نمائید)